سيد محمد باقر برقعى
398
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تا غنچه را لبهاى خندان ، خاطرى سبز * رخسار برگ و باغ شبنم بود قسمت از روز اول ما به فكر نان نبوديم * گندم براى نسل آدم بود قسمت سعى صفا و مروهء هاجر اثر كرد * گر اين زمين را چاه زمزم بود قسمت وقتى كه گشت از آسمانها عشق نازل * بر ساكنان خاك ، غم هم بود قسمت ما سهم خود را آنچه مىبايد گرفتيم * ديگر چه جاى شكوهاى ؟ كم بود قسمت مىشد تو هم سرسبز باشى تا هميشه * آن روزهايى كه فراهم بود قسمت كسالت مطلق گُنگ و خموش ، دل به تكلّم نياز داشت * در فصل غُصّه ، لب به تبسّم نياز داشت در حسرت هميشهء يك قطره اشك شوق * ديده به يك بهانهء دوّم نياز داشت فرسنگها جدا ز هم و در كنار هم * يعنى كه قلبها به تفاهم نياز داشت كمكم به يك كسالت مطلق رسيده بود * دريا به جزر و مد و تلاطم نياز داشت در ، ديمزار عمر ، به باران زندگى * دل چون ظهور دانهء گندم نياز داشت محتاج دستهاى نوازشگر نسيم * اين دشت بىچمن به ترحّم نياز داشت يكعمر با ترانهء بلبل شكفته بود * امروز باغ و گُل به ترنّم نياز داشت چهرهء آسمانى آن شكيباترين عاشق كيست * روح گُل عصمت شقايق كيست آنكه دستش پر از سخاوت بود * عشق را مظهر صداقت بود چهرهاى سبز و آسمانى داشت * مهربان بود و مهربانى داشت آفتاب از رُخش خجل مىماند * عقل در پيش او به گِل مىماند در دلش نغمهء دعا جارى * در وجودش خدا خدا جارى بىقرارىترين شكيبا بود * بيكران بود مثل دريا بود غُصهاش را به چاه مىگفت آه * در بيابان به ماه مىگفت آه